اين اس رو سحر بهم داد واسه تبريك تولدم
![]()
با هفتا اسمون گلاي ياس و ميخك/با صد تا دريا پر عشق عشتياق و پولك
يه قلب عاشق با حس بيقرارو كوچك/فقط ميخواد بگه تولدت مبارك




اخي چه خشگل نوشته

![]()
![]()
تولد ما خيلي فانتزي شده
تولد من
11/26
تولد سحر
11/23
ماه اشناييمون
11
ميدونيد من ادم احساساتي نيستم
اما دل نوشته ها و خاطرات رو خيلي دوست دارم خيلي
وقتي وب گردي ميكنم ميبينم اين دختر پسرا مثل من عاشق هستن ولي يا ازش جدا شدن يا
غرور و يا هرچيز ديگه باعث شده كه هر كدوم از اينا از هم جدا باشن
خيلي ناراحت ميشم
ايشالا همه به عشق پاكشون برسن.
عكس 17 قلب پاك و زيبا به نشونه علاقه من به سحر و علاقه ايشون به من ![]()
ميدونم هم اون دوسم داره هم اون ميدونه من دوسش دارم
بوش ![]()

قلبا تو ادامه مطلبن
بوش
ادامه مطلب...

سلام عزيزم خوش امدي

اميد وارم سرگرم شي و از وبلاگمون لذت ببري
من همه ي مطالب رو توصيه ميكنم كه بخون و لذت ببر
تعداد مطالب خيلي بالاست
پيشنهاد ميشه از بخش موضوعات استفاده كن
لطفا اگه نظري داري بزار واسمون
اگه از وبلاگمون خوشت امد و خودتم وبلاگ داري لطفا لينكمون كن
اسم لينكمونم بزار
۩۞۩ ما دوتا قندون ۩۞۩

اگه هم اشكالي نداره بهمون راي بده

راستي اگه سايت داري و ميخواي در امد داشته باشي روي لينك زير كليك كن
يا

روزت قشنگ

سحر و ميثم


زن از خوشحالی پرید بالا و گفت: اوه! چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم. فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد!
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… این خیلی رمانتیكه. ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد. بنابراین خیلی متاسفم عزیزم… آرزوی من اینه كه یه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچیكتر باشه!
زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه. و باید برآورده بشه. فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد!
نتیجهء اخلاقی: مردها ممكنه زرنگ بدجنس باشند ، ولی فرشته ها زن هستند!


صبح ساعت 11
قدیم: مشغول رسیدگی به بچه ها و پاک کردن لپه برای درست کردن ناهار است.
جدید: تازه چشمانش را با هزار تا ناز و عشوه باز کرده و در با دست در حال بررسی جوش های روی کمرش است
ظهر ساعت 12
قدیم: مشغول مزه کردن پلو به جهت تنظیم نمک آن است.
جدید: در حال آرایش کردن با همسایه طبقه بالا در مورد انواع پازیشن های جدید جهت چیز صحبت میکند
ظهر ساعت 13
قدیم: در حال شستن جوراب و لباسهای آقای خانه درون طشت وسط حیاط خلوت میباشد.
جدید: در حال روشن کردن ماشین لباسشویی ، ماشین ظرفشویی و البته غرغر کردن است.
ظهر ساعت 14
قدیم: در حال مالیدن پای آقای شوهر که برای خوردن ناهار به خانه آمده است میباشد. جهت حض جمیل بردن آقای شوهر ، دامن گل گلی خود را پوشیده است.
جدید: در حال انداختن یک غذای آماده درون میکرفر بوده و در همان حال در حال تماشای FashionTV میباشد.
ظهر ساعت 15
قدیم: در حال جارو کردن حیاط خانه و تمیز کردن لانه مرغها و بردن علوفه برای گاوشان میباشد.
جدید: با یکی از دوستانش به پاساژ صدف برای خرید رفته است.
عصر ساعت 16
قدیم: مشغول شستن پاهای کودکشان است که به دلیل دویدن در کوچه خونی شده است.
جدید: در حال پرو کردن لباسهای خریداری شده است. در همان حال هم نیم نگاهی هم به شکم خود دارد که جدیداً چاقی را فریاد میکشد.
عصر ساعت 17
قدیم: دم در خانه ایستاده است تا آقای شوهر بیاید.
جدید: در لابی نشسته است تا با آقای شوهر به خرید برود.
عصر ساعت 18
قدیم: برای شوهر خود چای آورده و مانند یک خانم کنار شوهرش در حال صحبت با او است.
جدید: از این مغازه به آن مغازه شوهر بیچاره خود را میبرد.
شب ساعت 19
قدیم: سفره شام را انداخته و شوهر را برای خوردن شام دعوت میکند.
جدید: هنوز در حال خرید است.
شب ساعت 20
قدیم: در حال شستن ظروف شام ، کنار حوضه خانه است.
جدید: کماکان در حال خرید است.
شب ساعت 21
قدیم: در حال چاق نمودن قلیان آقای همسر میباشد.
جدید: در رستوران ، پیتزا میل میفرمایند.
شب ساعت 22
قدیم: رختخواب ها را پهن کرده است برای خوابیدن . در حال ریختن گل سرخ روی متکای آقای خانه است تا خوش بو شود.
جدید: در حال غرغر کردن بر سر وضعیت ترافیک است.
شب ساعت 23 و 24
قدیم: ...
جدید: در حال مشاهده ماهواره هستند ایشون ، لطفاً مزاحم نشوید.
ای بابا زن هم زن های قدیم ...
ایرانیان باستان اعتقاد داشتند که عدد 13 نحس می باشد ( ولی این اصلا درست نیست باور نکنید !!!
)، از نظر علمی عقیده ی آنها کاملا درست می باشد ! البته در رسانه های امروزی هیچ اشاره ای به اینگونه مسائل نمی شود و دلیل آن هم ترس از خرافی شدن عقاید و همچنین کم بودن سطح علمی جامعه می باشد .
در واقع فلسفه عدد 13 بر می گردد به طرز قرار گیری ستاره ها و منظومه خورشیدی ؛ جمعی از دانشمندان بر این باورند که اجسام خیلی بزرگ ( مانند ماه ، یا حتی کوه ) نوعی فرکانس از خود منتشر می کنند که بر بازده و عملکرد مغز جانوران خصوصا انسان مستقیما تاثیر ( خوب یا بد ) دارد . این مسئله پایه و اساس خیلی از عقاید را ثابت می کند . ( در باره این موضوع مطالب بسیار زیادی وجود دارد که به دلیل مختصر گویی از آوردن آنها در این متن خود داری نمودم ) .
ایرانیان باستان این روز ( 13 فروردین ) را در طبیعت به جشن شادی می پرداختند تا بدین وسیله خود را از نحسی آن حفظ کنند . از آداب این روز می توان به گره زدن سبزه و دور انداختن یا به قولی به آب دادن سبزه اشاره کرد . در گذشته دختران و پسران دم بخت سبزه ها را گره می زدند و آرزو می کردند تا در سال جدید تشکیل خانواده دهند
، یک شعر نیز وجود دارد که دختران در هنگام گره زدن این سبزه ها می خواندند " سال دیگه ، سیزده به در ، خونه شوهر ، بچه بقل "
که من هرچه در منابع در دسترسم جستجو کردم نتوانستم قدمت این شعر را از دوران قاجار بیشتر پیدا کنم ! البته گره زدن تنها مختص دختران و پسران دم بخت نمی باشد و همه می توانند سبزه ای گره زده و آرزو کنند . عقیده بر این بوده است که وقتی گره باز شود ، مشکلات حل شده و آرزو بر آورده می شود .
دور انداختن سبزه ها هم به این دلیل بود که ایرانیان باستان عقیده داشتند بدی ها و مریضی ها در این سبزه جمع شده و با به آب دادن یا به دور انداختن آن این پلیدیها و مریضی ها را از خود دور می کردند .
در ضمن این روز متعلق به خدای باران می باشد و در مراسم 13 به در دعا برای بیشتر شدن و به موقع بودن باران در سال جدید وجود داشته که با گذشت زمان این رسم از میان رفته .
راهي براي رفتن نفسي براي بريدن كوله بارم بر دوش مسافر ميشوم گاهي... عشقي براي خواندن بغضي براي شكفتن خاطراتم در دست بازيچه ميشوم گاهي... نگاهي در راه اعتمادي پرپر پاهايم خسته هوايي ميشوم گاهي... فكرهاي كوتاه صبري طولاني صدايي در باد زمستان ميشوم گاهي... روزهاي رفته ماه هاي مانده تقويم ام بي تاب دلم تنگ ميشود گاهي... جاي پايي سرد رد پايي گنگ در اين سايه ي تنهايي چه بي رنگ ميشوم گاهي...
ببـار بـارون ببار بارون دلم از زندگے خونه
دیگه هر جاے این دنیا برام مثـه یه زندونه
ببار بارون که دلگیـ ـرم ببار بارون که غمگینم
خراب حال من امشب که دارم از غصه میمیرم
ببار اے نم نم بارون ببار امشـب دلم خسته اس
ببار امشـب دلم تنگه همه درها به روم بسته اس
ببار اے ابر بارونـــ ــے بـبــار و گونــ ـه ام و تـر کن
مثــه بـغـض دل ابـرا ببار این بغـض رو پر پر کن
نه دستے از سر یارے پناه خستگے ها شد
نه فریاد هم آوازے غرور خلوت ما شد
نه دل گرمے به رویايے که من هم بغض بارونم
نه امیدے به فــردايـے که از فردا گریزونــــ ــم
ببار اے نم نم بارون ببار امشب دلم خسته اس
ببار امشب دلم تنگه همه درها به روم بسته اس
ببار اے ابر بارونـــے ببار و گونه ام و تر کن
مثه بغض دل ابرا ببار این بغض رو پر پر کن...
هرکسی تو چشم من خیره بشه
غم تنهاییم رو باور می کنه
آرزومه که یه روز
چشمای من
تورا با من آشناتر بکنه
اگه تو یه روزی مال من بشی
میرسم به قله ی آرزوهام
به خدا اگه تو مال من بشی
دیگه من از خدا هیچی نمی خوام
چی می شد اگه می شد
یه روزی عاشقم بشی
به خدا من می میرم
اگه تو مال من نشی
وقت دیدار دلم رو
به زیر پاهات می ذارم
نمی دونی که چقدر
می خوام بگم دوست دارم
وقتی لبخند می زنی
وجودم رو آب می کنی
وقتی از خودت می گی
بدی ها رو خواب می کنی
چی میشد اگه می شد ..........
وقتی تو رفتی شمع روشن شبهایم خاموش شد ،
پنجره رو به زیبایی و رو به آغوش
مهربانت بسته شد ، چشمه لبم خشک خشک شد ،
و آغوشم تنها بهانه تورا می گرفت!
وقتی تو رفتی آتش غم دوری و فاصله در وجودم شعله ور شد ،
آسمان چشمانم ابری و دل گرفته شد و غروب غمگین عشق
در آسمان قلبم نشست!
وقتی تو رفتی دنیا برایم عذاب شد ،
و ثانیه ها برایم پر ارزش تر از گذشته شدند!
وقتی تو رفتی نگاهم دائم به ثانیه ها و لحظه های
زندگی بود تا هر چه زودتر بگذرد و
دوباره تو را در کنارم خودم احساس کنم!
وقتی تو رفتی همدم من پرندگان شدند و
رفیق شب و روز من تنهایی شد!
تو که رفتی شهر برایم غربت شد ،
و خانه برایم یک زندان پر از شکنجه و عذاب شد!!
تو که رفتی چشمانم همیشه در حال بهانه گرفتن بود ،
و دستهایم همیشه لرزان!
تو که رفتی هیچ حسی در وجودم نبود ،
و تنها آروزی تورا از خدای خویش داشتم!
وقتی تو رفتی هر روز به یاد تو و به فکر تو بودم
و هر شب نیز اگر خوابی به این
چشمهای خسته من می آمد خواب تو را میدیدم!
وقتی تو رفتی تنها به پایان جاده زندگی می اندیشیدم ،
و تنها نگاهم به پایان جاده که به
تو میرسم و تو را در آغوش خود میگیرم بود!
تو که رفتی من مانند ساحلی بودم که
در کنار دریای پر از عشق منتظر امواج محبت تو
بودم!وقتی تو رفتی ، نام سفر برایم یک کابوس وحشتناک شد
و دیگر از هر چه سفر بود
نفرت داشتم!تو که رفتی قلمم بر روی کاغذ خیسم
تنها از دوری و از رفتن تو مینوشت!
تو که رفتی عاشقی برایم پر درد تر و غمگین تر از گذشته شد !
وقتی تو رفتی هر زمان که پرستوها بر فراز
آسمان دلم پرواز میکردند به آنها می گفتم
سلام عاشقانه مرا به تو برسانند
و روزی تو را همراه با خود بیاورند

دختره از پسره پرسيد من خوشگلم؟ گفت: نه .گفت دوستم
داري؟گفت نوچ. گفت اگه بميرم برام گريه ميکني؟
گفت :اصلا...
دختره چشماش پر از اشک شد. هيچي نگفت
پسره بغلش کرد گفت:تو خوشگل نيستي زيبا ترين
هستي.تورودوست ندارم چون عاشقتم. اگه تو بميري برات گريه
نميکنم چون من هم ميمرم...!!!

هيچوقت از دوست داشتن انصراف نده... حتي اگه کسي بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت بده... عشق رو تجربه كن... حتي اگر توش شکست بخوري ....... اينو بدون که اگه کسي وارد زندگيت شد و گذاشت رفت علاوه بر اينکه خاطره بجا ميذاره مي تونه يه تجربه هم بجا بذاره...!!!

شيشه اي مي شكند... يك نفر مي پرسد...چرا شيشه شكست؟
مادر مي گويد: شايد اين رفع بلاست...
يك نفر زمزمه كرد : باد سرد وحشي مثل يك كودك شيطان آمد، شيشه ي پنجره را زود شكست...
كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ي مغرور شكست، عابري خنده كنان مي آمد...
تكه اي از آن را برمي داشت و مرهمي بر دل تنگم مي شد...
اما امشب ديدم...
هيچ كس هيچ نگفت، غصه ام را نشنيد...
از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم كمتر است؟
دل من سخت شكست اما، هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد چرا...؟؟!!


هميشه همينطور بوده است!
عاشق كه مي شوي رهايت ميكنند؛ گويي مي آزمايندت.
رهايت ميكنند تا ايمان بياورند كه باز ميگردي،
رهايت ميكنند تا خود نيز بداني كه در بندي و راهي جز بازگشتت نيست... در بند آن چشمان زيبا و صدايي كه آرام است و دلنشين و ترا با عشق پيوند ميدهد،
و همواره ميدان عشق همين بوده است.
عاشقت كنند و رهايت سازند...

میدونی؟
یه اتاق باشه گرمِ گرم. روشنِ روشن. تو باشی و من باشم...
کف اتاق سنگ باشه...سنگ سفید...
تو منو بغل کردی که نترسم...که سردم نشه... که نلرزم...
اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار. پاهاتم دراز کردی...منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم...
با پاهات محکم منو گرفتی...دوتا دستاتو دورم حلقه کردی.
بهت میگم چشاتو میبندی؟ میگی آره
میگم برام قصه میگی؟ تو گوشم؟ میگی آره. بعد شروع می کنی آروم آروم تو گوشم قصه گفتن...یه عالمه قصه طولانی و بلند.که هیچ وقت تمم نمیشن...
میدونی؟
می خوام رگ بزنم...رگ خودمو...مچ دست چپمو...یه حرکت سریع...یه حرکت عمیق..بلدی که؟
ولی تو که نمی دونی میخوام رگ بزنم...تو چشاتو بستی...نمی دونی...
من تیغ رو از جیبم در میارم... نمیبینی که سریع میبرم...
خون فواره میزنه روی سنگای سفید...نمی بینی که دستم میسوزه.. لبمو گاز میگیرم که نگم آآآخ...که چشاتو باز نکنی.. که منو نبینی...
تو داری قصه میگی...
ذستمو میذارم رو زانوم... خون میاد ازدستم میریزه رو سنگا.مسیر حرکتش قشنگه... حیف که چشات بسته است..نمی تونی ببینی....
تو بغلم کردی.. می بینی که سر شدم...محکم تو بغلم میکنی که گرم بشم. میبینی نا منظم نفس میکشم... می گی آآخِی... دوباره نفسش گرفت...
میبینی هرچی محکم تر بغلم میکنی سرد تر میشم... می بینی دیگه نفس نمی کشم...چشاتو باز میکنی... می بینی من مُردم...
میدونی؟
من ترسیدم خودمو بکشم...از سرد شدن... از خون دیدن...از تنهایی مردن...
وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم...مردن خوب بود... آروم آروم...
گریه نکن دیگه...من که دیگه نیستم چشاتو بوس کنم و بگم خوشگل شدیاااا...
گریه نکن دیگه...خب؟!
دلم میشکنه...دل روح نازکه... نشکونش... خب؟؟!!.....

دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو را
در انحصار قطره های اشک نبینم
و تو برایم دعا کن ابر چشم هایم همیشه برای تو ببارد
دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم
و تو برایم دعا کن که هر گز بی تو نخندم
دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد
همیشه از حرارت عشق گرم باشد
و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچگاه در دستی بجز دست تو گره ندهم
من برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوند
برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنم
که بال هایشان هرگز محتاج مرهم نباشند
من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچگاه غروب نکند
و بدان در آسمان زندگیم تو تنها خورشیدی
پس برایم دعا کن ، دعا کن که خورشید آسمان زندگیم هیچگاه غروب نکند


آهاي...
ميتوني كمكم كني؟!مي خوام بدونم عشق چيه؟؟ اصلا واقعي هست يا نه؟! از تو مي پرسم چون تو بهتر از همه منو مي فهمي... دركم مي كني... چون تو، توي وجودمي، پس به سوالام جواب بده.... ! :
اگه عشق واقعي نيست پس چرا مردمت براي از دست دادنش خودكشي مي كنن؟!
اگه عشق واقي نيست پس اون احساسي كه دربارش با هم حرف مي زنيم اسمش چيه؟!
اگه عشق واقعيه پس چرا پيداش نمي كنم؟!
چرا تنها چيزي كه حس مي كنم نفرته؟!
اگه عشق واقعيه پس چرا از اين ناكجا هاي وحشتناك هنوزم نمي تونم فرار كنم؟!
چرا جنس تنهايي من از وحشته؟!
مي دوني...؟ تو اين دنيايي كه ساختي هيچ عشقي نيست... هيچي...!
اينا اون چيزايي اند كه مي بينم:
پستي ها و دروغا... اون نقاباي مسخره شونو... تظاهرا و خيانت ها شونو...
انعكاس وحشت انگيز خنده هاي وحشيانه شونو...
مي بيني؟ دستام هنوزم مي نويسن... قلبم هنوز مي تپه....
من عشق مي خوام... يه عشق واقعي و پاك...
عشق ورزيدن به مردمتو دوست ندارم... عشق اونا تو جهنم نيازاشون گم شده....
اما خودتم مي دوني كه بي عشق نمي شه زندگي كرد...
كاش مردمت معني عشق واقعي رو بفهمن...
كاش قلبا اونقدر بزرگ بشه كه واسه وارد شدن بهشن نخوايم خودمونو كوچيك كنيم....
از اين كاش ها زياد هست ولي...
ولي با اين كلمه هاي خسته كه نميشه چيزي گفت.. هيچي...
حيف كه نمي تونم قلبمو بنويسم... حيف....

